تبليغاتX
چرت نوشت های گرافیست کوچولو

nargesak

نرگسک

nargesak

http://nargesak.blogfa.com

چرت نوشت های گرافیست کوچولو

چرت نوشت های گرافیست کوچولو

چرت نوشت های گرافیست کوچولو

من نرگسم .متولد اردیبهشت .از سری افتخاراتم اینه که در سال اسب(عسل من)به دنیا اومدم!
آره دیگه منظورم 69 .
مهم ترین مشخصم اینه که گرافیستم واسه همینم تا در مکانی جاگیر شم(که حدودا 1 الی2 دقیقه طول میکشه)ازش یه عالمه گونی و طناب آویزون میکنم!!
یه عالمه مشخصه دیگه ام دارم که فعلا چون مخم بیش از این کشش نداره یادم نمیاد

در این مکان هر گونه مسئله ای که در مخیله نرگسک بگنجه یافت میشه

چرت نوشت های گرافیست کوچولو

عمرنات ما بباخیم در غیر این صورت حالی به خانواده داور میدهیم که حالش راببرد...

نمیدونم چون میترکیدم و میترکم واسه رنگ قرمز طرفدار پرسپولیس جونم شدم یا چون پرسپولیس جونمو دوس داشتم ترکیدم واسه رنگ قرمز ...به هر حال ربطی به خونواده و اینا نداشتش اصن .چون در خاندان خرخون بچه مثبت دکتر مهندس همیشه چسبونک به درسو اینا فقط من یکی علافو بیخیالو کجو کوله از کار دراومدم زرتی چسبونک فوتی دلبندم شدم ...حالا بیخیال..

باز من امروز شرط بستم ینی اولش رضا گف اگه میترسی شرط نبندا منم گفتم هرهرهر اون تیم دربو داغون فسیلتو جم کن بینیم بابا! ترسم کوجا بود! معلومه که شرط میبندم...دیگه ام با پیتزا حال نمیکنم من عروسک میخام اگرم داور نامردی کردو شونصدبار حق مسلم مارو نادیده گرفتو تبانی کردنو شصتاد تا پنالت گرفت واسشونو روم به دیوار جمعیت آبی بردن مجبورم دیگه که یه چیز میزی به سلیقه خودم واسش بخرم(حالا خریدن کادو واسه بسرا کلی برابر سخت تر از تحمل و پذیرش شکسته باور کنین! باید مخمو بترکونمو یه عالمه فسفر بسوزونم تا به این نتیجه برسم که چی بخرم و اصن بسی عذاب الیم میباشدیدندیدندی!)

خلاصه که شونصدو شصتاد درصد ما مبریم  اگرم باخیدیم!وخب بردن نتیجه خطا بلکم نامردی داور استو بس....

اااا راستی لاست چی شد دارم میترکم..بعدن یادم باشه یه پستی واسش بچسبون به وبم بههههله

 

برچسب ها:
تاریخ ارسال: چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388

خداوند ژوژمان را از صفحه روزگار محو گرداند! آآآآمیین...

یعنی بدبخت شدم من! باز رسیدیم آخر ترمو باز من کل ترم هیشکاری انجام ندادمو الان باید مث شتر کار کنم ...ای روزگار


الان صد رحمت به کارای کارگاه گرافیکو طراحی که به ترتیب به دلایل ژوژمان میان ترم و استاد دوست داریم ٬کاراشون ردیفه.شونصدتا جعبه واسه هندسه نقوش باید میساخیدیم که هم اکنون من یکیشو دارم و بقیه شو باید خودمو بکشم تا روز ژوژمان ساخیده بشه

حالا بدبختی کمه٬انقد چسبونک استاد خط در گرافیکم شدم که کارامو تایید کنه٬استادم با مهربونی بسسیار علاوه بر تایید اتودام ٬به سورت(ببخشید!)به صورت اشانتیون چند عدد ویروس توپ دسته اول پرتاب کرد طرفم٬منم که با این لوزه های(شایدم لوضه یا لوذه یا لوظه چه فرقی داره)تپلم ٬وختی سرما میخورم کاملن بدبخت بیچاره میشم...


-قوربونشون بشم من:کلهم اساتید اعلام کردن که ما با پاسپارتو و بلکم پاسپورته و هر کوفت دیگه ای که اسمش باشه حال نمیکنیم٬نمیخاد انجام بدین اصن.و پس از ایراد این فرمایشات دانشجویان مربوطه علی الخصوص(درس نوشتم؟آیا؟؟)میفرمودم علی الخصوص خودم از شدت خوشحالی به سقف چسبیدیم...(اگه بدونین چقده پاسپارتو مصیبته! أأأییی!)


-دیگه فک نمیزنم٬اصن وخت ندارم که٬انقده کار ییهویکی ریخته سرم..


-آها راستی٬محاکمه تو خیابونم بدو بدو رفتم دیدم٬چرا انقده سیاه سیفید بود٬از اول تا آخرش همش دلم میخاست کنتراستشو دستکاری کنم از بس چشام دراومد!!!بععله..


-استاد جانم گفته بود هر کی هر حیوونی دوس داره و یه جورایی به شخصیتش نزدیکه رو با تکنیک پاستل کار کنه٬حالا من از پاستل روغنی فراریم! اصنم کار باهاشو بلد نیستم ٬تبدیل به میت شدم تا این اسب گوگولی دلبندمو باهاش کار کردم٬بعدش که استاد دیدش به صورت کشیده گفت:دیییووااانه! که در دنیای گرافیک یعنی به به عجب کاریو اینا!


ـ بعدشم:چقده اسب سخته!کار اولم بود اصن نمدونستم ! ابعادشم که صد در هفتاد بود٬همش باید دو سه متر ازش دور میشدم ببینم جه جوری شده ...تازشم پاستل سیاهم وسط کار تموم شدو به دلیل خلاقیت بالا از مدادو سایه آرایشی سیاه(!) استفاده فرمودم واسه بقیش


بقیه طرحام که کار رفقای گوگولی مگولمه٬که نیس کاراشونو دوس داشتم ٬چسبوندمشون به وبم...
(چون وبلاگ مال خودمه٬کار خودمو اول ترتر میزارم!هرهر...)

كوكولي مكولي ها1732.jpg

(2) كوكولي مكولي ها1769.jpg

 

(2) 200909151720.jpg

(2) 200909151721.jpg

(چون پارتی بازیه٬کار زی زی جونمو  دو بار میزارم٬بععله...)

 14102009725.jpg

و این هم جلسه آخر که با کل بر و بچز و استاد دلبندمان ولو شدیم کف زیمین٬انقده حال داد...چون به صورت دایویکس و فشرده و اینا بودیم جاتون خالی نبود دیگه ! إهین...

برچسب ها:
تاریخ ارسال: پنجشنبه هفدهم دی 1388

گمشده در جوگیری...

واایییی که چقده حال داد ایششالا که جو همیشه جسبونک من بشه! البته من کلن آدم همیشه جوگیری هستم ولی نع دیگه تا این حد

حالا چی شده؟ میگم واستون...

آها قبلش بگم که منو زی زی جانم دقیقا نقاط مخالف هم هستیمو هر چقد اون بال بال میزنه واسه درس و دانشگاهو ژوژمانو شونصد کوفت و مرض دیگه٬من آخر بیخیالیمو کل ترم عمرن هیش کاری انجام نمیدمو هر وخت خودم عشقم کشید چاهارتا طرح میزنمو سر کلاسام بیشتر دلقکم تا دانشجو!(که البته شب ژوژمان به غلط کردن میافتم!هه هه!)

خلاصه که حالا یه روز که از ۷صب تا۷شب کلاس داریم جفتمونو جو گرفت و بعد از آنتراکت(یا آنتراک مسئله این است..)اول اولین کلاس شوتیده شدیم به نقاطی نامعلوم(باید بگم که هرچقد من هی دوس دارم کلاس ملاس دودر کنم زینب چسبونکشونه و هی اعصاب منو خط خطی میکنه!)اون روزم که(ینی که دیروز!)زی زی کلش خورده بود یه جاییو شده بود مث منو وختیم که ما دوتا مث هم میشیم وحشتناک شر میشیم !! بعدش جهت خرید بیب*(!!)هی از ملت آدرس یک عدد داروخونه رو میگرفتیمو چونکه بیشتر حال میده ٬از یه نفر که میپرسیدیم بعدش بهش میگفتیم إإإ خیلی مرسی بعدش دقیقن از بغل دستیشم میپرسیدیم باز(به اخلاق جذاب بنده٬ مردم آزاری و ملت ضایع کنی هم اضافه کنید لطفن!باتشکر)و بعدشم هی میپریدیم اونطرف خیابون٬باز شوت میشدیم این یکی طرف! و کلن تابلوئه که خل و چلیم !میدونم خودم...

بعد از کلی جیغ جیغ و یافتن داروخونه مورد نظر و مشخص شدن اوا اینجا که هیچ خانومی نیس پس از کی بپرسیم؟ بازم کم نیاوردیمو از آقاهه پرسیدیم بیب(!) دارین که آخی یه ذره شبیه رنگین کمون شدو بعدشم کفت که اوا خاک عالم ورود این بیبا که ممنوعه که٬هرچیم میبینین قاچاقه نخرینا !که مام گفتیم چشم باشه و بعدشم گفتیم این اطراف کوجا دیگه داروخونه هس؟اونوخت بیب هم دارن؟(که نیس یه جوری نیگا کرد  ترسیدم که کتک نوش جان کنیم واسه همین گفتم بعله از اون لحاظ! با اجازه...)

دیگه چقده تو خیابون این بچه هی کوله م رو گرفت و هی شوتم کرد این طرف اون طرف که بماند٬خفنم بلند بلند میخندیمو بدجوری شیرین میزنیم٬دیگه... چسبونک یه مغازه هه شدیم که آقا ارزون ترین بستنیتونو بدین لطفن که بعد از اینکه آقاهه تا شست پاش فورو رفت تو فریزر که از اون ته مه ها یه چی پیدا کنه سریع محل مورد نظرو ترک کرده و یه کوجولوام بدو بدو فرمودیمو کلی حال داد(بعله میدونم!خدا ایششالا همه روان پریشارو شفا بده ٬آآآآمممین)

بعدش که بازم مشغول امر مهم جوگیری بودیم زی زی گفتش که الان اگه شوورکم منو ببینه بعدش دیگه یا باید تلپ تو شم یا مامانم٬که منم یه کوچولو فک کردمو گفتم اگه رضا منو ببینه الان٬ مشکل خاصی نداره چون من که همیشه همین مدلیم! آخی!

سلفم که غذاش اه اهی بود با شیما یا همون شیم شیم رهسپار یه سانجویدی(!)شدیم که خوراکاش کلی خوشمزستو مام که عاششق خوراک ٬ چون بیشتر حال میداد یا اوتوبوس رفتیمو هر ایستگاه هی بلند بلند جیغ جیغ فرمودیمو دنبال سانجویدی مورد نظر میگشتیم که وختی پیاده شدیم ٬ چاهار پنج نفری کلی خندیدن بهمون بقیه ملتم که به نشانه تاسف و آخی الهی ببین چه به سر جوونامون اومده سرشونو تکون دادن هی

وختیم داشتیم بر میگشتیم دو نفر دیگه از رفقا رو دیدیم که یکیشون عین خودمون شیرین میزنه و اون یکیم کلی نیناش ناشه!کلی منتظر اوتوبوس بودیمو کلی دلقک بازی دراوردیمو حالشو بردیمو رفیق نیناش ناشمون همش حرص خوردو ناراحت بودش!نازی!

بعدم استاد با کلی اخم فرمودندندندندی: بزنم لهتون کنم؟ الان میاین کلاس آخه؟؟ برین بیرون بینم!سبا (با همین س هستش بعدشم همون دوست با کلاسمو میگم)میفرمودم سبام داشت غش میکرد از برخورد استاد که مام کفتیم ای بابا عزیزم خودتو ناراحت نکن٬حله کلن..(حالا بیخیال  بقیش دیگه !خیلی طولانی میشه٬بعله)

در پایان با زی زی جونم بدو بدو رفتیم یک عدد قلیون جان(!)گرفتیمو حالشو بردیم..(طی تحقیقات اینجانب لیمو از همش باحال ترتره! امتحان بفرمایید!) بعدشم باز از این دارو خونه به اون داروخونه هی دنبال بیب(!) گشتیم که کلی گرون بود وای وای!  ولی جو گرفته بود منو یک عدد گوگولی مگولیشو خریدم که بیبم خریده باشم دیگه..

کلن وایی که چقده حال داد...دلتون بسوووخه! دقیقن دقت فرمودم سبا که انقد بچه نیناش ناشو با کلاسو اخلاقو غیره بود از نگرانی (نگرانی واسه همه چی!)یه دو سه کیلویی وزن کم کردش مام که اند بیخیالی کلی از زندگی لذت بردیمو  اصن پیر شدیم میشینیم دور همو هی هرهر کرکر میکنیمو یاد ایام جوگیریمون میکنیمو حالشو میبریمو هی میگیم چقده کار خوفی میکردیم که نظر بقیه واسمون خیلی مهم نبودو به خاطر عکسل (همانا همان عکس العمل میباشد)میفرمودم به خاطر عکسل بقیه بی خیال خوش گذشتنو جو گیریو حالشو بردن نشدیم!تازشم دل همه بچه مثبا بسووخه بازم!!

آخرشم که چسبونک شدم خونه٬ عین جنازه ولو شدمو شدیدن به کاردک احتیاج داشتم! که البته چقده جنازه شدگی بعد از کلی جو گیری باحاله ٬این بخششم کلی خوش میگذره...به به

*بیب همانا همان بیب است دیگه! اگه میشد بنویسم که مینوشتم دیگه!خودتون با ذهن خلاقتون یه چی جایگزینش کنین!آفرین..

-احساس میفرمایم که وااییی چقده یه عالمه این منم...وااییی

ffimagefirsttest.jpg

برچسب ها:
تاریخ ارسال: چهارشنبه دوم دی 1388

اولین سیلی که نوش جان فرمودم!یا اندر نتایج توهم باحالیزیسم..

ینی بد نیس که کمی تا قسمتی آدم شم ها ! این اخلاقی که من دارم اینجوریه که همیشه تو توهم اینم که همه دختر خاله بلکم پسر خالم تشریف دارنو تو همون دیدار اول(با هر کی.فرق نداره که اصن.بهههله!) کلی دلقک بازی در میارمو اصنم فک نمیکنم شاید به نظر بقیه حرفا و حرکاتم خیلیم مسخرس یا اصن حال میکنن بنده کلی جدی باهاشون برخورد کنمو اصن این گودزیلا بلکم گادزیلا بازیا چی چیه آخه؟!!اه اه دخمل لوس...

و از طرفی بنا به هر دلیلی مامی و ددی جانم عمرن با من دعوا نفرمودن(در بدترین شرایط مامانم با یه قیافه خفن بهم میگه بیییی تربیت!)بههله عرض میکردم دعواها همیشه پاستوریزه بوده و عمرنم به کتکو این چیزا نرسیده که!حالا دلیلشم شاید این بوده که از زمان فینگیلیت اینجانب در طول 24 ساعت فقط دو سه ساعت شایدم کمتر مامی جانمو میدیدمو مامانم احتمالا همیشه با خودش میگفته گناه داره بچم .تو همین دو سه ساعتم که میبینمش دعواش کنم که چییی؟ ددی جانمم بیشتر حال میکرد به صورت شوخکی کشتی بگیره با بنده و به صورت شوخکی شونصد بار زد له کرد منو اما به صورت جدکی همون بیییی تربیت مدل مامی جانکی رو هم نثارم نکرد که!حالا نتیجه چی شد اینکه تا مدت ها چار تا ناسزای باحال کف بر بلد نبودمو شدیدن از هر گونه دعوایی میترسیدمو وختی دعوایی چیزی میدیدم یا کسی میخاس باهام دعوا کنه عین ویبره چسبونک تردمیل میلرزیدم

حالا این دو تا که گفتم چه ربطی داشت؟عرض میکنم خدمتتون......

طی چند روز اخیر که مامان بزرگ جانم که آخر بچه مثبتیه ودر زمینه کسب مقام گوگولی مگولی ترین پاستوریزه جهان رقابت شدیدی با مامانم داره و البته به دلیل نمدونم چی چی بین نوه هاش بنده لقب جذاب منفورترین(هههی روزگااار) و لوس ترین رو هم یدک میکشم تلپ شده بود خونمونو با مامانم مشغول تکوندوندن وزیرو رو کردن خونه بودن (مرضش ارثیه و هر سه چاهار روز یه بار باید تکرار بشه و در غیر این صورت فرد تکون دهنده منفجر خواهد شد که به من منتقل نشده خوشبختانه!خدایا دوست دارم!)

بههله دیگه منم که بنا به همون اخلاق توهم باحالیزیسم با کله پریدم وسط و جملاتی پرتابیدم همچون اه اه چه کارگراییم هستن.. خانوم شب نیگرتون میدارما تا خونه برق نزنه نمیزارم برینا یا عزیزم این لباسارو میخوام بندازم دور شوما نمی خواینشون هان؟؟ و پخش همزمان سمفونی بتهوون( که دقیقن به دلیل لرزوندن آهنگساز مورد نظر در تابوت مربوطه و حالشو بردن به آشغالی های جان اهدا شده)فضارو هم تلطیف میفرمودم

(البته جمله هام به دلیل عمق فاجعه یادم رفته اینا نبودش دقیقن)مامی جانمم که با این نوع دلقک بازی ها از جانب من کاملا آشناس داشت واسه خودش میخندید که ییهو مامان بزرگم اومد جلو و همین طور که داشتم میخندیدم یک عدد سیلی سفارشی به سمت نواحی لپ و حومه فیس اینجانب پرتاب کرد.منم تا حدود 20 ثانیه به امید اینکه شوخی بوده و بیخیالو اینا همین طور با فک باز به مامانیه خیره شدم که البته تلاشم بی نتیجه بود و ایشون کاملن جدی بودن.توضیح بدم که برای کسی مث من که تا حالا یه دعوای جدی لفظی هم باهاش نشده نوش جان کردن سیلی از نوع سفارشی بسیار بسیار خفن میباشد.

بعله میگفتم مث یه آدم بدبخت فلک زده دنبال یکی میگشتم که بهش نیگا کنم اونم بخنده و بگه هرهرهر چه مامان بزرگ شیرینی!که البته اونجا فقط مامانم بود که وختی برگشتم نیگاش کردم دیدم چشاش هر کودوم شده اندازه خرمالو فکشم احتیاج شدیدی به کاردک داره و بعد که دید دارم نیگاش میکنم ییهویکی گفت ماااااماااان(که ینی جااان؟؟مامان جان الان خودتی؟الان که داشتیم میخندیدیم چیی شد ییهو؟الان دخمل لوس منو زدی شوما؟؟بازم جاااان؟؟؟)

منم که شوکیده بودم خفن. مث کسایی که یه آدم فضایی دیدن که یه اورانگوتانو بغل کرده و همزمان داره پاپ کورن نوش جان میکنه .رفتم پیش لیلا و آبجی جانم و بعد از شنیدن لپت چی شده؟نرگسسسس؟ از حالت شوکیدگی بیرون اومدمو به صورت سایلنت کلی گریه کردم...چیکا کنم لوسم دیگه..بعدشم که مامانم ترکوند منو انقد بوسم کردو چسبونکی بغلم کرد که اگه نمیکرد شونصد درصد عقده ای میشدمو اون فضاییه که یه اورانگوتانو بغل کرده و داره پاپ کورن نوش جان میکنه رو تا مدت ها مشاهده میکردم بههله.البته ضربه وارده بسیار قوی بودو تا فردا صبش اثر چاهار انگشت فرد ضارب رو لپم بود که نیس گرافیستم به نظرم مامان بزرگم پس از خلق اثر نرگس ترکونک با مضمون های: این نرگس خیلی لوسو بی مزه اس یکی باید آدمش میکرد. از همون بچه گیشم یه جوری بود که آدم بالا می آورد. خوب کردم حالشو گرفتم بازم میگیرم... یه امضاییم ته اثرش زده بود که هم خالق اثر شدیدن خودش باشه هم من هر وخت به آینه نیگا میکنم حالشو ببرم

البته چون اساسا و اصولا رو هر سوژه ای مدت ها زوم میکنم به این نتیجه رسیدم که این سیلی هه بسیار کارآمد بودش برام چون الان عمرن از دعوا نمیترسمو احتمالا میزنم طرفو له میکنم(چی؟مامانیمو له کنم؟نع تا اون حد!)

بعدشم ینی چی که فک میکنم همیشه همه باید بهم بخندنو هر چی میگم بهشون ناراحت نشن اصن ینی چی که فک میکنم همه جنبه هر چیزی که میگمو دارن اصن چه وضعشه که در حد کرکدیل بلکم بیشتر با ملت شوخی میکنم و غیره.باید بگم که وارد فاز جدیدی شدم که اول جنبه سنجی کنم بعدشم یه خورده این اخلاق گند مزخرفمو درس کنم که انقده بقیه ناراحت نشن

خلاصه اینکه باشد که اصلاح و رستگار شویم..آآآآمین

معلوم نیس چرا بعد از هر پست یه 20 روزی به فضا پرتاب میشم.ببینم میتونم دو سه روز یه بار فضای وبمو آپونکی بفرمایم یا نع

آهان راستی سیستم کامنت چسبونیمم شدیدن قاطیه هنوز ..دوستان گوگولی مگول برید حالشو ببرید که نرگس جان فضای وبتون رو با قدوم مبارکش کلی نیناش ناش میکنه فقط مخش نمیکشه یه نظریم بچسبونه(به چه مرضیم دچار شدما.مث خودم کج و کوله اس!)

 

خیر سرمون دانشجوییم:روز دانشجو در فضایی کاملن جیگیلی به تعداد برو بجز پیتزا سفارش دادیمو از اینایی که نمدونم اسمش چی چی بودو در تصویر مشاهده میکنیدو آخرین بار تو مهد کودک به زور ریختن تو حلقم پرتاب کردن به سوی کلمونو کلن حالشو بردیمو اصن انگار نه انگار همزمان بچه های فردوسیو حومه در حال ترکیده و منفجر شدن هستن!

چی کار کنیم دیگه.بچه هنریم دیگه.شورش مورشم حالیمون نیس.کلن شیرین میزنیم....

 

200909151722.jpg

برچسب ها:
تاریخ ارسال: چهارشنبه هجدهم آذر 1388

من مورد دارم!مورد منکراتیم دارم...(به مناسبت هفته بعضیا!!!)

طی هفته اخیر گوگولی مگولی ترین استادمون فرت شد رفت!یعنی نه که ترکیده باشه ها نع  اما بعد از اینکه بعضی از بعضیا(!) تشریف بردن شکایت که این آقا بچه هارو به اسم صدا میزنه این آقا نظرات خفن داره و ما میدونیم مطمئنیو بعدشم پس از یک عدد جلسه سری استاد جانمون با مدیر گروه از یک عدد آدم به شدت بامزه و جیگیلی که هر جلسه حداقل من و زی زی رو منفجر میکرد از خنده و بعضی وختا که حسش میومد موسیخی بی کلام پیانو میزاشت واسمونو میشست به گناهاش اعتراف میکردو میگفت شومام اعتراف کنین دلتون وا میشه و بعدشم انقده قشنگ قشنگ از خدا و دینو اینا تعریف میکرد که اشک من یکیو در میاورد به یک عدد آدمی تبدیل شد که فک ما پیاده! ای روزگار...یعنی بترکن الهی!

تازه طفلکی چیزی نمیگفت که ماهارو شماره گذاری کرده بود(مثلن بنده شماره ۱۲بودم!هه هه)بعضی وختام من و زی زی و چند نفر دیگه که باهاش صمیمی تر بودیمو به اسم کوچولو صدا میزد.چقده زی زی درمورد شوورش باهاش مشورت کرد چقده بنده درمورد رضا جونم فکیدم باهاش!بازم ای روزگار...این جلسه اومد تو کلاسو گفتش که میدونین که من ۹ساله قسم نخوردم ولی الان قسم میخورم که به هیشکودومتون نیگا نکنم با هیش کسم کار ندارم...معلوم نیس مدیر گروهه چی گفته بهش که  ولی شونصد درصد فکشو پیاده کرده که همچین شده.حالا استاد جان دو عدد ماژیک برداشته بود هی خطاطی میفرمود رو تخته و شکلک میکشیدو اون آخرام نوشت من مورد دارم مورد منکراتی دارم که پس از کشیدن یک عدد آه شدیدن بعضیاسوز(جااان؟؟)یاد خودم افتادم..

ای الهی بمیرن که از دو ماه پیش که بنده و عشق دلبندمو پس از گذروندن یک عدد ۵شنبه گوگولی که کلیم خوش گذشته بودو از بس که خوش گذشته بود یادمون رفته بود نماز بخونیمو کلیم دیر شده بودشو کوهسنگیم ولو بودیمو بدو بدو پریدیم رفتیم نماز خوندیمو منم که مخم ایرادات فنی داره پس از برگزاری سجده (!)همیشه سرم گیج ویج میزنه یک لحظه خر شدیم نشستیم رو یه نیمکته که عزیزان از نوع بعضی پیداشون شد(اصن بزارین مث آدم همشو بگم دیگه!)بعله میگفتم کلی بازپرسی کردن که این چیکارته اینجا چه غلطی میکنینو اصن بریم حاج آقا عقدتون کنن(الان انگار ما خریم دیگه حالا شایدم شتر) و شنیدن جوابای کمی تا قسمتی خفن از اینجانب(ینی عمرن وختی کسی بد حرف میزنه باهام نمتونم جلوی خودمو بگیرم تا طرفو تیکه بارون نکنم دس بردار نیستم که!)بردن انداختنمون بین یه گونی دخمل بسر عین خودمون (البته بسرا جدا دخملا جدا که یه وخت خدایی نکرده جو گناه آلود بوجود نیاد!بععله)منم که رله کلن گشتن کیفمو گرفتن گوشیمو به صورت بسیار حرفه ای دودر کردمو بعدشم با دخملای دیگه کلی وراجی کردیمو چون عصبانی بودیم کلی به نتایج ارزشمند ایران اصن جای زندگی نیس.این مملکتو(همون دولت بخونین لطفن)بترکونیمش حالشو ببریم و غیره رسیدیم بعدش که بنده رو به محضر حاج آقاشون بردن(واقعن بسیار دیدنی بودن ایشون!بیشتر شبیه قصاب تشریف داشتن تا حاج آقا!ینی من فک میکردم که حاج آقای واقنی هستش ولی نبودش که!)که بعد از اینکه کلی ترسوندن منو با شنیدن جمله جذاب اینم بد نیستا نیگرش داریم (البته کلی آروم گفتن به هم  من گوشام شدیدن تیزه!)همچین فکم پیاده شد و نیس لوسم که هستم تو راه که این خواهران که با یک چشم به دنیا مینگرند عین زندانیا دستمو چسبیده بودن میبردنم که دوباره پرتابم کنن بین یه گونی دخمل انقده گریه کردم که وختی دخملای دیگه دیدنم یه ۲۰ ثانیه ای همه ساکت شدن بعدش پریدن رو کلم که وای چی شد آخه اینجوری شدی تو که رله بودی تا الان!بعدشم که اومدن دنبالم که آزاد شم مثلن برم خونمون واسه نداشتن دو عدد کپی فینگیلی از مدارک چه فیلمی بازی کردنو گفتن حالا که کپی ندارین برین دیگه امشب مهمون ماست فردام که تعطیله شنبه تشریف بیارین دنبالش!بیاین اینو ببرین بازداشتگاه!منم که رنگم عین گچ دیوار توالت!!!خالمم(مامی جانم در دسترس نبودش آخه) از من بدتر دیگه داشت غش میکرد.بنده رو هم راهنمایی فرمودن به یه اتاقک بدون پنجره خفن که فک کنم قاچاقچیارو قبل از اعدام میندازن اون تو که حالشو ببرن! که بعدش ترتر با بقیه اسرا بریم بازداشتگاه..

خلاصه حیف که نمیشه بیشتر فک بزنم اونشب انقده گریه کردم که کلم تا شونصد روز بعدش میدردید البته نگران نشید نجات پیدا کردم بعدشم رو یه کاغذه که نوشته بود مجرم نرگس نمدونم چی چی! جرم:رابطه نامشروع (چقده دلم گرفت با دیدن این دو کلمه نمدونین که)با آرش چند نخطه(اسم رضا جونم تو شناسنومه آرش بیده آخه)امضای گرافیکی و اثرات انگشت تحویلشون دادمو بعدشم همینطور که لیلا دستمو گرفته بود که بیا بریم حالمو به هم میزنن اینا چشم افتاد تو چشای رضا جونم عین این فیلم هندیا که دیگه عشقشونو نمیبینن جو گرفتمون یه لحظه تو چشای هم نیگا کردیم بعدشم که توسط لیلا که رضارو ندیده بود و عین گاری داشت منو میکشید کشونیده !شدمو تشریف بردم..(یه چندتا از این اسمایلی سبزه بدین من خیلی لازم میشه آخه..)تا چند هفته ام جو گیر شدید بودم در زمان لالا هم دستبند جانم دستم بود پایه هر گونه فعالیت مغشوشو اغتشاشو اینام بودم خفن!رضام که جو گیرتر از من همش میخاس بره یه چندتارو بترکونه حالشو ببره!

تازشم آلرژی شدیدی نسبت به خانومای یه چشمکی پیدا کردم هر کودومشونو میبینم هی یادم میافته که بهم میگفتن اه اه اه حجابتو رعایت کنو ببین چه کارایی میکننو خجالت نمیکشینو اینا همش ییهویکی میخام بهشون بگم به تو چه آخه (جو گیریه دیگه!کاریش نمیشه کرد!)

نکته جالب احترام زورکیه که واسه امنیت هر چه بیشتر باید بهشون بزاری و در حالی که دقیقن میدونی چی بگی بهشون که کفشون ببره باید ساکت شیو این تا یه مدتی شدیدن رو دل آدم سنگینی میکنه.

خلاصه هفته بعضیارو به بضیا تبریک میگم و آرزوی ترکیدن هرچه زودترو دارم واسشون!ای جان!نازی

توصیه های ایمنی :آهان راستی عزیزان مشهدی و عزیزان دیگه ای که ییهویکی شاید اومدین مشهد به هیچ عنوان به صورت گروه دخملو پسر تشریف نبرین کوهسنگی که هاپو از نوع بعضیا زیاد داره توش خفن پاچه میگیرن!بععله بعدشم پارک ملت کلی امنه! آدمن اصن!! إهین(البت به قول دوستم در این مملکت گوگولی مگولی فقط باید هم+جنس+باز باشی(باید این مدلکی مینوشتم واقعن؟)تا کسی کاری به کارت نداشته باشه و آرامش داشته باشی!بعله..)

در پایان:اوه..این دفه دیگه واقعن عجب فکی زدم من. نفسم گرفت!!

برچسب ها:
تاریخ ارسال: سه شنبه سوم آذر 1388

اندر احوالات درونیات اینجانب....

خب همین اول که  تشریف آوردم بگم که بعله باز یه صداهایی میاد تو مایه های باز کودوم گوری بودیو خاک بر سرتو اینا که باید بگم عادت بفرمایین دیگه  من اساسا و اصولا نمدونم چرا هی ناپدید میشم...

تازشم بعد از اون همه ترسوندن ملت یک آنفولانزای خفنی گرفتم که فقط در توصیفش میتونم بگم حالشو بردم!

چندی پیش(ینی که خیلی یه عالمه پیش )افرادی دست به افشای درونیات مهم ترین چسبونک همیشگی خودشون که همون کیف باشه زدن حالا منم بعد از قرنی جو گرفتم در یک روز بسیار جذاب که درس مزخرف شناخت هنرو دودر فرموده بودم وقرارمم با رضا جونم یه یکی دوساعتی عقب تر تر افتاده بودو کلیم علاف (یا الاف مسئله این است)بودم ییهویکی زیپ کولمو باز کردمو هر چی توش بود ریختوندیدیم کف زیمین که چار تا عسک بگیرم ازشون علاف نباشم !بعله

و حالا این شوما و این هم درونیات با تاخیر بنده!توجه فرمایید که نوع چیدمان و بلکم کمپوزیسیونو پرسپکتیو (چه ربطی داشت آخه؟؟)کاملن به شخصیت اینجانب مربوطه و بنده فردی شلخته و آویزون بیش نیستنم ! إهین....

090820_135334.jpg

بعله به آشغالدونی نرگس خوش اومدین ! واقعن فک کنم بدون شرح باشه دیگه......

200908211537.jpg

اینها همانا اندرونیات کیف آرایشی بنده هستن که واقعن نمیدومنم چرا همیشه از کیفم آویزونه!چون استفاده خاصی که نداره...فقط خوش میگذره هی بازم بیشتر بخری بچپونی تو کیفت ... باور کنید..

200908211538.jpg

اینم ینی که خیلیم پلشتو شلخته نیستم که چیدمانم بلدم!هه هه

200908211543.jpg

اینام که شدیدن تخصصیه دیگه (مخصوصا اون گومبولی که استاد جانم همیشه میگه چقده شبیه خودته !که بعدش واسه این که نزنمش میگه بانمکین هردوتون خب!!)

200908211544.jpg

معرفی میکنم:کلی جان که خودم زدم کورش کردم چون به نظرم کورش خوشگل ترتر بود به همراه گومبولی و یک عدد رژ گوگولی مگول که یادم رف ازش با اونای دیگه عسک بگیرم چسبوندمش اینجا!بعله

200908211545.jpg

200908211551.jpg

عکاسی های جذابم که تموم شد دیدم إ إ این چیز میزا موندن که.... واسه همین چپوندمشون اینجا..اینجا بود که فهمیدم بععله گوشواره هم پیدا میشه تو کیفم! ایول

تازه اونروز خیلی با درسم حال نمیکردمو خیلی اشتها نداشتم واسه همین فقط یه چیپسو کافی میکسو شوکول تو کیفم بود(واقعن چقده من کم اشتهام!آخی!!)در روزهایی که مثلن طراحی دارم هیچی جز یه عالمه خیلی زیاد چیپسو ماس مو سیر تو کیفم یافت نمیشه!

کلی چیز میز میخاستم بگما تازه خیلیم که فک نزدم ایندفه ! ولی نیس پسته خیلی درازکی شد جلوی فکمو میگیرمدیدندیدندی تا پست بعد...

برچسب ها:
تاریخ ارسال: یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388

خوکی هستم ، در خدمتتون!!

همینه دیگه کافیه مث من و زی زی جانم  یه ریفیق داشته باشین که صب تا شب آویزون هم باشین اساسا و اصولا لوازم شخصی بینتون هیچ گونه معنایی نداشته باشه هی زرت و زورت بپرین بغل هم که دو ساعت همو ندیدین نمیرین از دلتنگی و انقد تیپتون کپ هم باشه که خلایق فک کنن دو قلویینو هی یه دونه سیب بردارین مشترک گاز بزنین دو تا قاشقو بیخیال شینو اصولا به تئوری همین یه قاشقو عشق است اعتقاد داشته باشین(این اسمایلی سبزه کوش آخه؟؟)و غیره که تا رفیق شفیقتون یه مرضی گرفت دیگه کسی از شونصد متریتونم رد نشه!

حالا زی زی جانم طی دو هفته ای که گذشت مشکوک به جناب آنفولانزای خوکی(خودم میدونم اسمش آ میباشد ولی خوکی باحال ترتره دیکه!بعله)میگفتم به جناب خوکی مشکوک بود و یه حال خفنیم داشت که دانشگاه نیومدو تا به قل دوم که من باشم میگفتن پس زینبت کو میگفتم خوکی تشریف دارن نمیان فعلن !بدو بدو ازم دور میشدن.بی جنبه انا! منم از فرصت استفاده کردمو این دو هفته تا جا داشت ملتو سر کار گذاشتمو  کلی بدو بدو دنبال بر و بچز وسواسی کردمو کلی حالشو بردمو کلیم استادا رو ترسوندم.البته خداییش قیافمم تابلو شده بودا ینی دقیقن علائم زی زی جانمو منم داشتم ولی اون چپیده بود تو خونه به من اما بیشتر حال میداد برم دانشگاه بچه هارو اذیت کنم.البته چند نفر که اند معرفت بودنو هی میومدن بوسم میکردن و خودمم درس حسابی هدفشونو نفهمیدم!          کلن خیلی خوش گذشت خیلی باصفا بود و تنها نخطه تاریک و اه اهش این بود که از اون جایی حالم کلی خفن شده بود بعد از دو هفته که رضا جونمو میدیدم باید یه فاصله شونصد متری رو رعایت میکردم  که البته اصن نگران نباشین چون عمرنات رعایت نشد!هر هر

چه استادای باحالی دارم من!:این ترم همه کلاسام با اساتید آقایونه که اولش کلی آویزون بودم که اه اه من دوس دارم مانتو مقنعمو تو کلاس دربیارم اه اه من حوصله مانتو ندارم من دوس دارم تاپ بپوشم و کلی آه و ناله که البته بعد از رویت اساتید بیخیالشون شدم بس که باحال و نمکین همشون!بعله

این طرحم که رویت میکنینو بعله خودم میدونم کلی کج کوله و زشت شده ولی وختی داشتم تو کلاس طراحی میکشیدمش کلی خوش گذشت نیگاش میکنم یه عالمه حال میکنم واسه همین چسبوندمش به وبلاگم که شومام حالشو ببرین!(البته امیدوارم که ببرین!)

200907161296.jpg

 

استادمونم جلسه اول گف اه اه چه دانشجوهای مزخرف و لوسی !قاقالی لیاتون کوش پس که جلسه بعد کاملن ترکوندیمو خربزه رو کوبوندیم تو سر استاد که ببر داداش حالشو ببریم!

 

200907211328.jpg

200907211331.jpg

توجه:این خربزه جلوئیه رو زی زی گاز زده واسه سیم ثانیه به زور ازش گرفتم که یه عسکی ازش بگیرم بعدشم این سیبه هم از همون مشترکاس!(واقعن این اسمایلی سبزه کوش منکه پیداش نکردم که!)

برچسب ها:
تاریخ ارسال: چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388